منوچهر خان حكيم

176

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

زمين نهادند و بيرون رفتند . پس آن چهار نفر كه در پيش صندوق نشسته بودند ، يكى از ايشان دست در بغل برده كليدى بيرون آورد و در صندوق را گشود كه جنّى ضعيف و نحيف و لاغر از ميان صندوق بيرون آمد ؛ دو لنگرى طعام را در پيش خود گذاشت و تمام را تنها بخورد و آن دو لنگرى ديگر را آن چهار نفر جنى در پيش گرفتند ، نصف آنها نتوانستند خوردن . نسيم از آن قضيه حيران شد و اينقدر صبر نمود كه پاسبانان آرام گرفتند . آنگه توكّل به بخشندهء بىمنّت نموده ، قدم در آن خيمه نهاد و آن چهار نفر جنّى را در خواب غفلت ديد . او دو مثقال داروى بيهوشى در دماغ ايشان زده ، بيهوش نمود ؛ آنگه دست در بغل آن جنّ كليددار كرد و كليد را بيرون آورده در صندوق را گشود . چون آن جنّى آدم بيگانه را ديد كه در صندوق را گشوده است نعره‌اى برآورد كه : اى بىدولت ! تو كيستى كه در صندوق را گشوده‌اى و از آتش غضب من نينديشيده‌اى كه تو را خاكستر نمايم ؟ كه ديگر نسيم او را به سخن گفتن نگذاشت ، كمندى در حلقش كرده چندان نگه داشت كه روح پليدش متوجّه درك الاسفل شد . آنگه نسيم در يك جانب به نوك خنجر گورى كنده ، جسد پليد او را پنهان كرد و قدرى روغن بنفشه بادام در دماغ آن چهار جنّى زده و خود را به درون صندوق رسانيد و نعره‌اى از جگر برآورد كه : اى بىدولتان ! در نگهبانى صندوق من چرا غفلت مىورزيد ؟ مىخواستم كه به آسمان هفتم رفته دعايى در حق صلصال خان نمايم . آخر دست قدرت دراز نمودم و قفل صندوق را گشوده به آسمان رفتم و كار خود را تمام نمودم ، برخيزيد و در صندوق را قفل نماييد كه جنّيان بيدار شده ، در صندوق را ديدند گشوده و بر يك جانب افتاده . آمنّا صدقنا بر ابليس مىگفتند و در صندوق را مقفّل نمودند . چون روز شد ، بزرگان ختا با صلصال خان به سجدهء ابليس حاضر شدند كه نسيم از درون صندوق آوازى داد كه : اى صلصال خان ! مىدانم كه تا دشمن پا در ملك تو نهاده ، خسارت بسيارى به تو رو داده است ؛ حالا برو در حوالى غار افراسياب درّه‌اى واقع است ، به طرف دست راست آن درّه غارى است و در آنجا هفتاد خمّ خسروى پر از زر و جواهر است كه دست قدرت ما به جهت تو نهاده است او را برداشته باز شغل ديگر با